رضا قليخان هدايت
1828
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ديدمش به راه دى كمربسته * مانند مه دوهفته در جوزا گفتم كه چگونه جستى از رضوان * اى بچهء ناز ديدهء حورا جز با پريان نبودهاى گويى * وز آدميان نزادهاى مانا زنجير شده است زلف مشكينت * وافكنده مرا ز دور در سودا شيدا شدهام چرا همىننهى * زنجير دو زلف بر من شيدا بر من ز تو جور و تو بدان راضى * با من تو دوتا و من بدان يكتا اين جور مكن كه از تو نپسندد * سلطان زمانه خسرو و الا مسعود بلندهمّت آن شاهى * كز همّت او فلك ستد بالا شاها سپه خزان پديد آيد * بگريخت ز بيم لشكر گرما چون سوى چمن گذر كنى بينى * هم گونهء كهربا شده مينا در جمله به يكدگر نكو ماند * از زردى برگ و چهرهء اعدا روزى كه ز نعل مركبان افتد * در زلزله جرم مركز غبرا از تيره غبار چشمهء روشن * تاريك شود چو چشم نابينا دل دوزد نوك نيزهء خطّى * جان سوزد حدّ تيغ روهنّا از چتر تو سايه بر هماى افتد * وز گرد سپاه سايه بر عنقا رعد آوا مركب تو از هر سوى * هر ساعت بركشد چو رعد آوا دريابد اگر به دل كنى فكرت * بشناسد اگر كنى به چشم ايما پرورده تنى چو كوهى اندر تن * بررفته سرى چو نخلى اندر وا اندر تك دور تاز چون صرصر * در جولان گردگرد چون نكبا اندر مه دى بهارى آرايى * بر روى بساط ساحت بيدا كز چهره و خون دشمنان گردد * چون بارگه تو پرگل رعنا من بنده به فتحها همىگويم * هر هفته يكى قصيدهء غرّا